آرسانآرسان، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه سن داره

خاطرات آرسان

10 ماهگی و کارای گلم ....

این کیک 10 ماهگی گلم . سلام عزیز مامان عسلم اینقدر با نمک شدی کارات با مزه است که روده پر میشیم از خنده و ام کارات با پهلوان پنبه بوم بلا بو با میکنی از پله خوب بالا میری و واسم ناز میکنی 1 2 3 میگم میپری بغلم و سر تو رو شونم میزاری منم دل ضعفه میگیرم از خوشحالی با بابات میری حموم کلی خوشحالی و بازی میکنی باهاش میری تو اتاق و میگی جلال بیاااااااااااااااااااااااا (البته کردیش میشه جلال وره )بابا تم از خوشحالی بال در میاره وابستگی ات به من بیشتر شده و کاملا بد غذا تو 1 دقیقه 20 تا بابا میگی میز tv از دستتت کچل شده روزی 100 بار تخلیه اش میکنی من بیچار ام باید جمع کنم و لکه گیری وگرنه بخاطر جای دستای کوچولوت جایی پیدا نیست.مرتب به وسا...
17 بهمن 1392

مادرانه

ســـــــــ ـــــــــــــــــــــــلام عزیزکم                                            یادمــــــــــــــــــــــــــــــم بماند که همه اینها خستگی دارد.....نگرانی دارد........... از خود گذشتگــــــــی دارد این حذف خودها!!!!!!!!!!!!!!در خیلی جاهای زندگی سخت است .....گاهی درد دارد.... یادم باشد تصمیمی که گرفتم تصمیم کبری است و خیلی بزرگ.....              &nb...
16 بهمن 1392

روز بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرفی

سلام سلام صد تا سلام من اومدم تو سرمــــــــــــــــــا میخوام بگم چه شیطونم .آرسان گلی دیشب من و تو بابایی و عمو محسن رفتیم بیرون سرد بود ولی کلی خوش گذشت بهمون و ذوق مردم توی برف جالب و دیدنی بود عزیز دلم آهنگ گذاشته  بودن میرقصیدن و با ماشین روی یخ ویراژ میدادن یه کم  ترسناک ولی هیجانم داشت چندت ماشینم به هم خوردن و خسارت اینم یه روز سرد خانواده ما که لبخندا و دست زدنا و شادی تو مارو یعنی سونیا و جلال و خوشبخترین آدمای زمین میکنه عزیز من نفس من .پس همیشه شاد و سرحال و سالم باشی انشالله وخدایا شکــــــــــــــرت به خاطر همه چی خوشی و نا خوشی زندگی. ...
16 بهمن 1392

دنیا و رسمش

سلام عزیزم مامانی نمک ام چی بگم که از گل خوشگل تری لطیف تری و نازتری دنیا چه شیرینه با وجود توووووووو از 9 ماهگی و کارات دیگه اوج شیطنت ای  ناز گل من چشاتو باز و بسته میکنی یعنی خود شیرینی و دلبری واسه همه مشت میزنی سیلی میزنی و خود زنی اگه چیزی بخوای و ندیم بهت.دستاتو جلوی دهنت میزاری و صدای یا مزه در میاری دهنت و میزنی به گردنم و صدا در میاری وایییییییی از نوازش ات بگم که تا شیر بهت میدم دست مو نوازش میکنی منو میگی دل ضعفه می گیرم از شیرین کاری ات .و جوجو 8 دی ماه که بانه بودیم متوجه شدم که دندون دوم اتم در اومده مبارکه .و اما شنبه 7دی رفتیم  بانه بعد از ظهر اش رفتیم پیش نی نی خاله سرور یه دختر کوچولو به دنیا اورده بود و شب رف...
21 دی 1392

آری هم جزو کباب خورا میشوددددددد

سلام سلام صدتا سلام من اومدم با دندونم میخوام نشونتو ن بدم    صاحب مروارید شدم یواش یواش و بی صدا جز کباب خورا شدم پسمل گلم عزیزم نازم دوشنبه 18 آذر 92 رفتی بانه هوا خیلی سرد بود و یه عالمه برف تو جاده پسر کنجکاو و برف ندیده ما هم چش از جاده بر نمیداشت و یه عالمه ذوق داشت بابایی مارو گذاشت و رفت سردشت .اون شب کلی خندیدیم عروسی دایی جمال و آورده بودیم سال 74 من نی نی بیش نبودم کلی با مزه همه قیافه جالبی داشتن زمان چقدر زود میگذره .فردا شب دایی جمال و زن دایی آرزو اومدن دیدن تو کلی آبرو ریزی کردی چون نمیشناختی گریه میکردی .امممممممممممممما جونم برات بگه ساعت 7/40 روز چهار شنبه 92/9/20 بهت شیر میدادم که فه...
6 دی 1392

عید قربان و پسسسسسسری

سلام گل پسرممممممممم      عید قربان امسال برای ما 2 روز بود بانه سه شنبه عید بود وبوکان چهار شنبه ما بوکان موندییم وسه شنبه شب رفتیم خونه بابای عمو محسن کلی خود شیرینی کردی و صبح زود پا شدیم رفتیم خونه کاکه بابایی قربونی داشت انشالله هر سال بتونیم قربانی کنیم و تو بابایی ات سالم بلشید عزیز دلم نفسم همه بودند عمو های بابایی بچه هاشون عمه بهار ومارتیا وبعد پخش قربانی ما هم آماده شدیم رفتیم بانه اخخخخخخخخخخخخ جونمی  خونه بابا حاجی اونام جمعه قربانی داشتند عیدی هم گرفتی مامان جون واست یه پتوی با مزه خریده بود بابایی هم 50 ت عیدی بهت دادن دایی علی وسینا یه شلوار و کتاب گرفتن مرسی از همه اینم تریپ خوابیده پسر ما صبح عید ...
25 آبان 1392

یه روز سرد پائیزیی ما 3 تا

سلام گل پسرم هوا بد جوری سرد شده امروز جمعه است من بابایی و تو 3 تایی تو خونه ایم بعد از کلی شیطنت شما و بازی 3نفره تو و باباییی خوابیدید وقتی بهتونننننننن نگاه میکنم خدا رو بخاطر داشتنتون شکر میکنم با وجود تو و بابایی خوشبختی من کامل کامل تر شده من بهترین ها رو دارم خداییییییییا شکرت این قدر با مزه شدی نگو و نپرس تو دل بروییی کلا مامانی هفته پیش رفتیم سردشت خونه خاله اسرین و عمو امید دوست بابایی کلی بهمون خوش گذشت چون خاله اسرین واقعا مهربونه قربونش بشم اذیت اش کردیم کلی بریز بپاش معذرت خاله جون انشالله جبران کنیم تو یاد گرفتی زبون در بیاری دایی سینا جون یادت داده دست میزنی و با دستتات میگی بیا بخورمتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خوشمزه مامان ک...
13 مهر 1392

چی بگممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟

سلام آرسان ام خیلی وقته که چیزی واست نذاشتم ماشاالله شیطون بلا شدی عزیز دلم کم خواب به زور میرسم غذا واسه بابایی وخودم بپزم نمیزاری که باید یکی پیشت  باشه وگرنه گریه میکنی عزیز دلم شیرنکاری ات بیشتر شده خانواده من و بابا جلال رو میشناسی و خود شیرینی در میاری الان از 20 شهریور بی کمک یه کم میشینی غذا تو شروع کردم 3 هفته میشه کلی از فرنی و کاستر لذت میبری با نمک من وقتی باهات بازی میکنن با صدای بلند میخندی تو اون لحظه میخوام بخورمت . وابستگی خاصی به بابایی پیدا کردی تا میری بغلش انگشتاشو میگیری خوابت میگیره انگار بابایی قرص خوابه. گیر دادی به بینی و گوشاش ول کن ام نیستی بیچاره بابات چیزی نمیگه از گل نازکتر بهت نمیگه بعضی وقتا حسودی میکنم...
22 شهريور 1392